گذر از معنا
 
چهارشنبه 29 تیر 1384 :: نویسنده : شهرفرنگ

در یک صبح دل و روده انگیز آفتابی مامانم به من امر به خریدن شیر کرد.کمی پول هم بهم داد.من برای خریدن شیر به خیابان زدم که در کوچه ای خلوت به یه یارویه که گویا معجزه فروش بود برخوردم.بدون هیچ حرف و حدیثی پنج شش تا لوبیای گویا سحرآمیز بهم داد و هزار تومان گرفت نامرد.منم به خانه رفتم و لوبیاها را در حیاط خانه کاشتم.فردای آنروز وقتی از خواب بیدار شدم با منظره ی جالبی روبرو شدم.لوبیاها گویا تا آسمان هفتم رشد کرده بودند.بدون هیچ وسایل ایمنی مانند زنجیرچرخ - چراغ قوه - کلاه ایمنی - یخ شکن و...عزم بالا رفتن از لوبیا را کردم.گفتم شاید مثل آن قصه ی قدیمی با مقادیر جالب انگیز ناکی پول و جواهر به خانه برگشتم.خلاصه اینکه شروع کردم از لوبیا بالا رفتن.فکر میکنم الان حدود 17 ساله که تو راهم و حدس میزنم0/00000001راه را پیموده ام.گویا لوبیاش کمی زیادی سحرآمیز بوده!





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :